ماجرای اخیر پرویز پرستویی را نباید صرفاً یک دعوای معمولی در اینستاگرام دانست؛ ماجرا از جایی شروع شد که یک بازیگر شناختهشده، با انتشار تصویری از فاجعه مدرسه شجره طیبه میناب و یادآوری شهادت کودکان، صریحاً جریان پهلوی و طرفدارانش را مورد انتقاد قرار داد؛ انتقادی که به مذاق هواداران این جریان خوش نیامد […]
ماجرای اخیر پرویز پرستویی را نباید صرفاً یک دعوای معمولی در اینستاگرام دانست؛ ماجرا از جایی شروع شد که یک بازیگر شناختهشده، با انتشار تصویری از فاجعه مدرسه شجره طیبه میناب و یادآوری شهادت کودکان، صریحاً جریان پهلوی و طرفدارانش را مورد انتقاد قرار داد؛ انتقادی که به مذاق هواداران این جریان خوش نیامد و خیلی زود با موجی از حملات و توهینها علیه او پاسخ داده شد.
پرستویی در استوری خود، با اشاره به شهادت کودکان میناب، از جمله ماجرای تلخ ماکان نصیری، موضعی تند علیه پهلویچیها گرفت. اما واکنشها به جای پاسخ به اصل موضوع، یعنی چگونگی شهادت کودکان ایرانی و مسئولیت حامیان حمله خارجی، به حمله به شخص پرستویی تبدیل شد. گویی مسئله دیگر کودکانی نبودند که در مدرسه جان باختند؛ مسئله این بود که چرا یک چهره مشهور، جرأت کرده از جریان پهلوی انتقاد کند!
این ماجرا وقتی معنادارتر میشود که مواضع رضا پهلوی درباره حمله آمریکا به ایران را به یاد بیاوریم. کسی که از مداخله خارجی استقبال کرده و حتی از حملات آمریکا با عنوان «کمک» یاد کرده است، باید با یک سؤال ساده روبهرو شود: اگر این حملات کمک بود، پس کودکان میناب که قربانی آن شدند، چه بودند؟
این سؤال، نه توهین است و نه سیاسیکاری؛ یک مطالبه روشن از کسانی است که برای سرنوشت ایران، چشم به قدرتهای خارجی دوختهاند. وقتی یک جریان سیاسی از حمله نظامی آمریکا به کشور استقبال میکند، نمیتواند انتظار داشته باشد افکار عمومی درباره تبعات این حمله سکوت کند.
اما اتفاق عجیبتر، واکنش پس از استوری پرستویی بود. موج حملات به او آنقدر گسترده شد که در نهایت پرستویی در متنی دیگر تلاش کرد از هموطنان خود دلجویی کند و توضیح دهد که قصد توهین نداشته است. اینجاست که یک پرسش جدی شکل میگیرد: آیا واقعاً این عذرخواهی از سر تغییر موضع بود یا نتیجه فشار سنگین فضای مجازی؟
البته درباره سازمانیافته بودن تمام این حملات نمیتوان بدون سند قطعی داوری کرد، اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت؛ فضای مجازی در سالهای اخیر به یکی از ابزارهای اصلی فشار سیاسی تبدیل شده است. کافی است یک چهره مشهور برخلاف روایت غالب یک جریان در اینستاگرام سخن بگوید؛ ناگهان موجی از حملات، توهین و تخریب شکل میگیرد تا او را وادار به عقبنشینی کند.
این همان جایی است که ادعای «آزادیخواهی» برخی جریانها محل سؤال قرار میگیرد. اگر یک جریان واقعاً مدافع آزادی بیان است، چرا تحمل یک انتقاد ساده از پهلوی را ندارد؟ اگر پاسخ به یک انتقاد، فحاشی و حمله مجازی است، تفاوت این رفتار با همان استبدادی که مدعی مبارزه با آن هستند، دقیقاً در کجاست؟
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که اینستاگرام تمام ایران نیست. آنچه در یک پلتفرم و در میان یک جامعه مجازی خاص دیده میشود، الزاماً بازتاب نظر اکثریت مردم نیست. صدای بلندتر همیشه صدای اکثریت نیست؛ گاهی فقط صدای شبکهای است که بهتر سازماندهی شده و بیشتر دیده میشود.
اما در این میان، یک حقیقت نباید فراموش شود: ماکان نصیری و دیگر کودکان شهید میناب، قربانیان یک دعوای اینستاگرامی نیستند. آنان کودکانی بودند که جنگ به زندگیشان پایان داد. خانوادههایشان هنوز داغدارند و جامعه هنوز درباره چرایی این جنایت سؤال دارد.
پس اگر قرار است پرستویی عذرخواهی کند، پرسش بزرگتر همچنان پابرجاست: چه کسی باید از خانوادههای کودکان میناب عذرخواهی کند؟ آنهایی که حمله به ایران را «کمک» نامیدند، آیا حاضرند در برابر خانوادههای داغدار بایستند و درباره معنای واقعی این «کمک» توضیح دهند؟
مسئله امروز فقط یک استوری و یک عذرخواهی نیست. مسئله این است که در بحبوحه جنگ، عدهای تلاش میکنند جای قربانی و حامی حمله را عوض کنند؛ قربانی را به حاشیه ببرند و منتقد را محاکمه کنند.
اما حقیقت را نمیتوان با فحاشی و لشکرکشی مجازی تغییر داد. کودکان میناب قربانی شدند؛ کسانی که برای حمله به ایران زمینهسازی یا از آن استقبال کردند، باید پاسخگوی مواضع خود باشند؛ و هیچ فشار مجازی نباید حق مردم برای پرسیدن این سؤال را از بین ببرد.
ماجرای پرستویی یک درس بزرگ دارد: در جنگ روایتها، هرکس بلندتر فریاد زد، لزوماً حق با او نیست. گاهی باید از پشت هیاهوی اینستاگرام عبور کرد و به زیر آوار مدرسه شجره طیبه نگاه کرد؛ جایی که هنوز نام ماکان نصیری، از هر هشتگ و ترندی واقعیتر است.

















































