«از دشمن ترسی ندارم»؛ جوانی که حرف حق را میزد
عبدالله عربنژاد در سال ۱۳۲۷ در یکی از شهرهای ایران به دنیا آمد. زندگی او در خانوادهای مذهبی و ساده گذشت، اما ویژگیهای شخصیتیاش از همان جوانی او را از دیگران متمایز میکرد. پدرش در خاطرات خود از او چنین میگوید: «در زمینه امر به معروف، وقتی میدید کسی کار خلافی میکند، رو در رو برخورد میکرد. ما به او میگفتیم این کار را نکن، تو را میبرند و میزنند. میگفت: هر طوری میخواهد بشود، من حرف حق را میزنم. میگفتم پدرجان، دشمن زیاد پیدا میکنی. میگفت: از دشمن ترسی ندارم؛ آدم یک جان که بیشتر ندارد، بهتر است در راه خدا بدهد.» این جمله کوتاه، بهخوبی نشاندهنده روحیه شهادتطلبی و شجاعت او بود؛ روحیهای که از همان جوانی در وجود او ریشه دوانده بود.
«تو مرا از جبهه انداختهای»؛ اصرار برای رفتن به میدان
مادر شهید در خاطرات خود از اصرار بیوقفه فرزندش برای رفتن به جبهه میگوید: «او خیلی دوست داشت شهید شود. یک دفعه به او گفتم: عبدالله، من فلان سوره را روزی چهارده بار خواندم تا تو بیایی. گفت: همین دعاهای تو نمیگذارد که من شهید شوم. گفتم: من همیشه دعای خیر میکنم. گفت: حالا مرا به جبهه نمیفرستند و میگویند وجودت همینجا لازمه. گفتم: خوب برو، من کاری به تو ندارم، من همیشه میگویم خدایا هر چیز که برایش خیر است پیش بیاید. میگفت: تو مرا از جبهه انداختهای. گفتم: نه مادر، من همیشه دعای خیر برایت میکنم. میگفت: این بار سر نماز دعا کن من یک بار دیگر جبهه بروم؛ من از اینکه آنها مرا نمیفرستند خیلی ناراحت هستم. و همان دفعه هم بود که رفت و بعد از چهل روز او را که شهید شده بود آوردند. عبدالله ما طوری بود که همهاش دلش میخواست شهید شود. الحمدلله به مراد خودش رسید.» این روایت، تصویری از جوانی است که شهادت را نه یک اتفاق دور از دسترس، که یک آرزوی قلبی میدانست و برای رسیدن به آن، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد.
«الحمدلله پسرم در راه خدا رفت»؛ لحظهای که پدر سجده شکر کرد
پدر شهید در خاطرات خود از لحظه شنیدن خبر شهادت پسرش میگوید: «وقتی او شهید شده بود، دو تا از پسرخالههایش جبهه بودند و یکی از آنها زخمی شده بود. من به دیدن آنها رفتم ولی چیزی به من نگفتند. پسر کوچکم علی هم جبهه بود و او را فرستاده بودند که بیاید اینجا. من توی کوچه و خیابان هر کس را که میدیدم، رویش را برمیگرداند و گریه میکرد ولی چیزی به من نمیگفتند. وقتی که خبر شدم، به وسیله پسرخالهاش که به من گفت بیا به کرمان برویم، عبدالله شهید شده، من خدا را سجده کردم و گفتم: الحمدلله، پسرم در راه خدا رفت. امیدوارم قبول شود.» این سجده شکر، نه از سر بیتفاوتی، که از سر ایمان عمیق به راهی بود که فرزندش انتخاب کرده بود.
وصیتنامه؛ «اگر نافرمانی از من سر زده، مرا عفو کنید»
در فرازی از وصیتنامه شهید عبدالله عربنژاد آمده است: «سلام خدمت پدر و مادر عزیزم! میدانم که شهادت روزی هر کس نمیشود اما من به رحمت الهی امید دارم که شاید سعادت پیدا کنم و به شهادت برسم. اگر نافرمانی از من سر زده، مرا عفو کنید. میدانم آن گونه که میبایست از شما تجلیل نکردم، مرا ببخشید.» این وصیتنامه کوتاه، سرشار از فروتنی و عشق به پدر و مادر است؛ جوانی که با وجود شجاعت و روحیه جهادی، در برابر والدین خود خاکسار بود و از آنان طلب بخشش میکرد.
جمعبندی: «به مراد خودش رسید»
شهید عبدالله عربنژاد، جوانی از دیار ایران، در سوم فروردین ۱۳۶۱ در عملیات فتحالمبین در منطقه دشت عباس به شهادت رسید. او که از دشمن نمیترسید، حرف حق را میزد و یک جان خود را در راه خدا داد، در نهایت به آرزوی دیرینهاش رسید. زندگی او، روایت جوانی است که از دل کوچههای شهر تا میدان نبرد، مسیر شهادت را با عشق و ایمان پیمود و در نهایت، به مراد خود رسید. امروز، نام او در تاریخ دفاع مقدس و در یاد خانواده، همرزمان و مردمی که او را میشناسند، زنده است. شهادت، برای او نه یک پایان، که آغازی بر جاودانگی بود.















































