
از شوشتر تا کهنز
سیدمصطفی صدرزاده، ۱۹ شهریور ۱۳۶۵ در شوشتر خوزستان به دنیا آمد. پدرش پاسدار و جانباز جنگ تحمیلی بود و مادرش از سادات. به دلیل حساسیت مادر به آب و هوا، خانواده ابتدا به مازندران و سپس به کهنز شهریار تهران نقل مکان کرد.
او در همان محله با بسیج آشنا شد و پای ثابت مسجد و هیئت بود. سال ۸۷ وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق (ع) تهران شد و حدود چهار سال درس خواند. سپس در رشته ادیان و عرفان دانشگاه آزاد تهران مرکز ادامه تحصیل داد.
ازدواجش در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶ بود. همسرش سمیه ابراهیمپور، دختر یکی از همسایهها و مسئول پایگاه بسیج خواهران مسجد بود. حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای فاطمه و محمدعلی است.
از لهجه تا آغوش ابوحامد
سال ۹۲ تصمیم گرفت به سوریه برود. اما یک مشکل داشت: لشکر فاطمیون عمدتاً از نیروهای افغانستانی تشکیل میشد و او ایرانی بود. پدرش تعریف میکند: ابوحامد به او گفت حیف شد؛ اگر افغانی بودی میتوانستی. از همان جا این فکر در ذهن مصطفی جرقه زد که خب میروم افغانی میشوم و برمیگردم. کمتر از دو ماه لهجه افغانستانی را یاد گرفت. به مشهد رفت، تغییر چهره داد.
وقتی اولین بار در جمع رزمندگان فاطمیون ظاهر شد، برخی فکر کردند نفوذی است. تا اینکه ابوحامد او را دید و در آغوش گرفت و گفت : این خودمانی است.
فرماندهی؛ از گردان عمار تا نگاه حاج قاسم
صدرزاده به دلیل شجاعت و توانمندی، فرمانده گردان عمار و جانشین تیپ فاطمیون شد. حاج قاسم سلیمانی درباره او گفته بود: من فکر میکردم با یک قدبلند چهارشانه مواجه میشوم. دیدم یک جوان باریک و نحیفی است. واقعاً عاشقش بودم. زرنگ آن نیست که دنبال مال جمع کردن باشد؛ زرنگ کسی است که این فرصتها را اینطوری به دست میآورد.
او در وصیتنامهاش خطاب به حضرت زینب (س) نوشت: بیبی عزیزم مرا قاسم خطاب کن؛ روی خون ناقابل ما هم حساب کن.
سیدمصطفی صدرزاده، اول آبان ۱۳۹۴ مصادف با تاسوعای حسینی، در عملیات محرم در حومه حلب سوریه، بر اثر اصابت گلوله تکتیرانداز نیروهای تکفیری به شهادت رسید. پیکرش پس از تشییع در گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار به خاک سپرده شد.
از او دو کتاب به یادگار مانده: «اسم تو مصطفاست» به روایت همسرش، و «سرباز روز نهم» که روایتی مفصل از زندگیاش است.

















































