روحانی‌ای که زیر عبایش، حاج قاسم پناه می‌گرفت
روحانی‌ای که زیر عبایش، حاج قاسم پناه می‌گرفت
مادرش می‌گوید یک روز روی ایوان نشسته بودیم که یک‌هو دیدم به گریه افتاد. گفت: «وقتی امام حسین (ع) گفت هل من ناصر ینصرنی، جوانانی مثل من در کوفه زیاد بودند.» آخرین باری که داشت میرفت ، پدرش دلگیر بود، اما او خوشحال بود، انگار می‌خواست پرواز کند.

شهید حجت‌الاسلام عبدالله میثمی

مادرش می‌گوید یک روز روی ایوان نشسته بودیم که یک‌هو دیدم به گریه افتاد. گفت: «وقتی امام حسین (ع) گفت هل من ناصر ینصرنی، جوانانی مثل من در کوفه زیاد بودند.» آخرین باری که داشت میرفت ، پدرش دلگیر بود، اما او خوشحال بود، انگار می‌خواست پرواز کند. دوازدهم بهمن ۱۳۶۵، روز شهادت حضرت زهرا (س)، در شلمچه ترکش خورد و چند روز بعد شهید شد.

عبدالله میثمی، دوم تیر ۱۳۳۴ در اصفهان به دنیا آمد. تولدش مصادف با شب ولادت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. پدرش برای نام‌گذاری، قرآن تفأل کرد و نام او را «عبدالله» گذاشت.

از نوجوانی به مسائل مذهبی علاقه داشت. در کنار تحصیل دبیرستان، با چند تن از دوستانش در مسجد محله، انجمن دینی و خیریه، هیئت حضرت رقیه (ع)، کلاس‌های آموزش قرآن و صندوق قرض‌الحسنه را پایه‌گذاری کرد. این محافل به تدریج به جلسات مخفی مبارزاتی تبدیل شد و عمده فعالیتشان پخش اعلامیه و تبیین اهداف نهضت امام خمینی (ره) بود.

سال ۱۳۵۳ به همراه برادرش رحمت‌الله میثمی و چند تن از دوستانش به قم هجرت کرد و در مدرسه شهید حقانی ساکن شد. در همین سال دستگیر و روانه زندان ساواک شد و سی ماه از عمرش را در زندان ستم‌شاهی گذراند.

پس از پیروزی انقلاب، به حوزه علمیه قم بازگشت. سپس در کنار دوست دیرینه‌اش شهید مصطفی ردانی‌پور، مدتی در کردستان و بعد در یاسوج به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم پرداخت. پس از آن به عنوان «مسئول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره)» در منطقه نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب شد. بعدها به «مسئولیت نمایندگی امام (ره) در قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص)» برگزیده شد؛ قرارگاهی که تمامی نیروهای سپاه، بسیج و ارتش را هدایت می‌کرد.

او حتی برای زیارت خانه خدا حاضر نبود لحظه‌ای جبهه را ترک کند. می‌گفت: «جبهه اجر زیارت خانه خدا را هم دارد». همسرش نقل می‌کند که وقتی از او پرسیدند چرا نمازت را در جبهه شکسته نمی‌خوانی، گفت: «این‌جا وطنم است».

 

زیر عبای او…

سردار شهید شوشتری روایت می‌کند: در عملیاتی، در یک سنگر کوچک گیر کرده بودیم. آقای سلیمانی بود، آقای قربانی، آقای کوثری و من. شهید میثمی هم حضور داشت. «شهید میثمی عبای سیاهی داشت که کشیده بود روی سر ما. باور کنید فکر می‌کردیم زیر یک سقف بتن آرمه نشسته‌ایم.» و اضافه می‌کند: «وقتی دستی به پشت ما می‌کشید یا ما را بغل می‌کرد، همه ناراحتی‌ها و ملامت‌های ما از بین می‌رفت». خود شهید میثمی همه تشکیلاتش درون یک بقچه بود؛ یک کتاب و لباس‌هایش را داخل همان بقچه می‌گذاشت و ماشین و هیچ چیز دیگر را تحویل نمی‌گرفت.

شهید صیاد شیرازی نیز خاطره‌ای از او دارد: در یک مقطع حساس، شهید میثمی با اصرار، صیاد و رحیم صفوی را به داخل قایق هدایت کرد و گفت: «بروید عقب و از آنجا عملیات را هدایت کنید. این‌جا جای شما نیست.» صیاد می‌گوید: «طاقت نیاوردم، خودم را با تجهیزات انداختم داخل آب و شروع کردم به شنا به طرف ساحل.» اولین کسی که جلو آمد و او را از آب گرفت، شهید میثمی بود.

عبدالله میثمی، بهمن ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵، در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

وصیت‌نامه‌اش را در شب شانزدهم اسفند ۱۳۶۰ نوشت. در بخشی از آن آمده: خدایا تو گواهی در این لحظه بسی شرمنده و شرمسارم. خدایا دلم می‌سوزد که چرا به زمین چسبیدم. خدایا اگر من بیچاره در این لحظه بمیرم فردا در مقابل این جوانانی که از لذت و عیش و نوش دنیا بریدند و رو به تو آوردند سرافکنده خواهم بود.