۱. فارینافرز و ضرورتِ خروج؛ صدایِ بازنگری در محافلِ راهبردی
فارینافرز در تحلیلی از ضرورتِ خروجِ کاملِ نیروهایِ آمریکایی از خاورمیانه سخن گفته است. استدلالِ این دیدگاه آن است که حضورِ نظامیِ واشنگتن نهتنها امنیتِ پایدار ایجاد نکرده، بلکه آمریکا را در معرض مجموعهای از تهدیدها و هزینههایِ دائمی قرار داده است. این نگاه را باید بخشی از یک بحثِ قدیمیتر در محافلِ راهبردیِ آمریکا دانست: آیا واشنگتن همچنان باید بخشِ قابلِ توجهی از منابعِ نظامی و سیاسیِ خود را در منطقهای صرف کند که دههها حضورِ نظامی، نتیجهای مطابقِ اهدافِ اولیهٔ آن به همراه نداشته است؟ انتشارِ چنین دیدگاههایی در رسانهای با اعتبارِ فارینافرز، نشاندهندهٔ عمقِ نارضایتیِ راهبردی از سیاستهایِ واشنگتن در منطقه است.
۲. کریس هجز و شکستِ «فشار حداکثری»؛ وقتی تحریم، کاراییِ خود را از دست میدهد
اظهاراتِ کریس هجز، نویسنده و روزنامهنگارِ آمریکایی، دربارهٔ شکستِ سیاستِ «فشار حداکثری» از زاویهای دیگر قابلِ بررسی است. نکتهٔ مهم آن است که سیاستِ تحریم و فشارِ اقتصادی، در عمل نتوانسته ایران را به پذیرشِ خواستههایِ حداکثریِ آمریکا وادار کند. تجربهٔ چند دههٔ گذشته نشان داده است که فشارِ خارجی لزوماً به تسلیمِ سیاسی منجر نمیشود و در برخی شرایط حتی میتواند به تقویتِ انسجامِ ملی و افزایشِ انگیزه برایِ کاهشِ وابستگیهایِ خارجی منجر شود. آنچه امروز در محافلِ آمریکایی شنیده میشود، اعترافی تلخ به ناکارآمدیِ ابزاری است که واشنگتن سالها به عنوانِ برگِ برندهٔ خود از آن استفاده میکرد.
۳. امارات در تیررسِ تحریم؛ وقتی سیاستِ فشار، متحدان را نیز هدف میگیرد
گزارشِ منتسب به رابرت پیپ دربارهٔ احتمالِ قرار گرفتنِ امارات در معرضِ فشارهایِ اقتصادیِ واشنگتن، نشان میدهد سیاستِ تحریم میتواند دامنهای فراتر از هدفِ اولیهٔ خود پیدا کند. اگر آمریکا برایِ اعمالِ فشار بر ایران، شرکایِ اقتصادیِ منطقه را نیز تحتِ فشار قرار دهد، در نهایت ممکن است بخشی از متحدانِ سنتیِ واشنگتن به این نتیجه برسند که وابستگیِ بیش از اندازه به سیاستهایِ آمریکا، خود یک ریسکِ اقتصادی و امنیتی است. این چرخهٔ معیوب، یکی از مهمترین آسیبهایِ راهبردِ یکجانبهگراییِ آمریکاست که روابطِ متحدانش را نیز تحتِ تأثیر قرار میدهد.
۴. جنگِ خارجی، هزینهٔ سیاسیِ داخلی؛ نگرانیِ جمهوریخواهان از تأثیرِ جنگ بر انتخابات
والاستریتژورنال دربارهٔ نگرانیِ جمهوریخواهان از تأثیرِ جنگ با ایران بر انتخاباتِ میاندورهایِ آمریکا گزارش داده است. این مسئله نشان میدهد جنگِ خارجی، برخلافِ تصورِ برخی سیاستمداران، از مرزهایِ میدانِ نبرد عبور میکند و مستقیماً واردِ سیاستِ داخلی میشود. افزایشِ هزینههایِ نظامی، رشدِ قیمتِ انرژی، فشارِ تورمی و کاهشِ محبوبیتِ دولت، میتواند برایِ هر رئیسجمهوری هزینهٔ سیاسی ایجاد کند. بهویژه آنکه بدهیِ ملیِ آمریکا به تازگی از مرزِ ۴۰ تریلیونِ دلار عبور کرده و هرگونه درگیریِ نظامیِ جدید، میتواند فشارِ مضاعفی بر اقتصادِ این کشور وارد آورد.
۵. بدهیِ ۴۰ تریلیونِ دلاری؛ بمبِ ساعتیِ اقتصادِ آمریکا
گزارشِ رویترز دربارهٔ افزایشِ قیمتِ سوخت، فشارهایِ تورمی و عبورِ بدهیِ ملیِ آمریکا از مرزِ ۴۰ تریلیونِ دلار، اهمیتِ بیشتری پیدا میکند. اگرچه نمیتوان تمامِ افزایشِ بدهی یا تورمِ آمریکا را به یک بحرانِ منطقهای نسبت داد، اما روشن است که یک جنگِ طولانیمدت میتواند به مجموعهٔ فشارهایِ اقتصادیِ موجود، هزینهٔ جدیدی اضافه کند. این واقعیت، یکی از مهمترین عواملی است که معادلاتِ واشنگتن را در قبالِ ایران تحتِ تأثیر قرار داده و گزینهٔ نظامی را به یکی از پرهزینهترینِ گزینهها تبدیل کرده است.
۶. تناقضِ راهبردیِ آمریکا؛ مهارِ چین در شرق، درگیری در غرب
در اینجا یک تناقضِ مهم برایِ دولتِ آمریکا شکل میگیرد: واشنگتن از یک سو به دنبالِ مهارِ چین و حفظِ برتریِ راهبردیِ خود در شرقِ آسیاست و از سوی دیگر، در خاورمیانه با بحرانی مواجه میشود که میتواند منابعِ نظامی، اقتصادی و سیاسیِ آن را مصرف کند. مسئلهٔ اصلی شاید دیگر این نباشد که آمریکا توانِ آغازِ یک جنگ را دارد یا نه؛ مسئله این است که آیا توانِ پرداختِ هزینههایِ یک جنگِ طولانی و کنترلِ پیامدهایِ آن را دارد؟ این تفاوتیِ اساسی است؛ قدرتِ نظامی برایِ آغازِ یک درگیری، با تواناییِ مدیریتِ یک جنگِ فرسایشی و پیامدهایِ اقتصادی و سیاسیِ آن، یکسان نیست.
۷. درسهایِ عراق و افغانستان؛ برتریِ نظامی، پیروزیِ سیاسی نیست
تجربهٔ عراق و افغانستان نیز نشان داده است که برتریِ نظامی لزوماً به معنایِ دستیابی به پیروزیِ سیاسیِ پایدار نیست. از این منظر، آنچه امروز در برخی رسانهها و محافلِ فکریِ آمریکا مطرح میشود را میتوان نشانهای از بازنگری در محاسباتِ سنتیِ واشنگتن دربارهٔ خاورمیانه دانست. حتی اگر این بحثها هنوز به تصمیمِ رسمی برایِ خروجِ آمریکا از منطقه منجر نشده باشد، نفسِ طرحِ چنین دیدگاهی در محافلِ راهبردیِ آمریکا قابلِ توجه است.
جمعبندی: «خاورمیانه برای آمریکا دیگر زمین بازی کمهزینه نیست»
در مقابل، ایران طیِ دهههای گذشته تلاش کرده است هزینهٔ تصمیمِ نظامی علیه خود را افزایش دهد و معادله را از «قدرتِ ضربهٔ اول» به «هزینهٔ پاسخ و پیامدهایِ پس از آن» منتقل کند. به همین دلیل، هرگونه محاسبه دربارهٔ ایران، دیگر صرفاً با تعدادِ هواپیماها و موشکها انجام نمیشود؛ بلکه باید بازدارندگی، عمقِ راهبردی، موقعیتِ جغرافیایی، توانِ پاسخ و پیامدهایِ اقتصادیِ جنگ را نیز در نظر گرفت.
مجموعهٔ این گزارشها یک پیامِ مشترک دارد: خاورمیانه برایِ آمریکا دیگر یک زمینِ بازیِ کمهزینه نیست. سیاستِ «فشار حداکثری»، تحریم، حضورِ نظامی و جنگ، زمانی که با هزینههایِ اقتصادی و سیاسیِ داخلیِ آمریکا گره بخورد، میتواند به جایِ افزایشِ قدرتِ چانهزنیِ واشنگتن، به یکی از عواملِ فرسایشِ آن تبدیل شود. شاید به همین دلیل است که امروز در خودِ آمریکا بیش از گذشته، این پرسش شنیده میشود که آیا ادامهٔ حضور در خاورمیانه واقعاً ارزشِ هزینهای را که واشنگتن برایِ آن میپردازد، دارد؟













































