در سوپرمارکتهای جنوب شهر، دیگر کمتر کسی قیمت را میپرسد تا تصمیم بگیرد چه بخرد؛ قیمت را میپرسند تا بدانند این هفته چه چیزی باید از سبد حذف شود. مردی کنار قفسه روغن، با ماشینحساب گوشیاش جمع خرید را بالا و پایین میکند؛ یک بطری کمتر، دو بسته کمتر، یک «فعلاً نمیخریم» دیگر. فروشنده زیر لب میگوید: «مردم دیگر خرید ماهانه نمیکنند؛ خریدشان شده خریدِ امشب».
این، یکی از واقعیترین تصاویر اقتصاد ایران در میانه ۱۴۰۵ است؛ اقتصادی که همزمان زیر فشار جنگ تحمیلی دشمن و آسیبپذیریهای انباشته داخلی قرار گرفته؛ اما مسئله اصلی، صرفاً وجود فشار نیست، بلکه کیفیت مواجهه با آن است.
در هر جنگی، از جمله جنگ اقتصادی، کشور بیش از هر چیز به فرماندهی منسجم، تصمیمگیری سریع، هماهنگی نهادی و اعتماد عمومی نیاز دارد؛ مؤلفههایی که امروز، نشانههای ضعف آن بیش از گذشته به چشم میآید.
افزایش مداوم قیمت کالاهای اساسی، از برنج و روغن تا تخممرغ و حبوبات، حالا به پرتکرارترین روایت افکار عمومی تبدیل شده است. مردم فشار جنگ و تحریم را درک میکنند؛ اما آنچه برایشان دشوارتر شده، فهم این پرسش است که چرا هر شوک خارجی، تا این اندازه مستقیم و بیواسطه بر سفره آنان تخلیه میشود.
بخشی از این نگرانیها، مستقیماً به سیاستهای ارزی و تصمیمات اقتصادی دولت بازمیگردد. حذف تدریجی ارز ترجیحی، که قرار بود در چارچوب اصلاح ساختار اقتصادی انجام شود، در عمل به یکی از کانونهای اصلی نگرانی عمومی بدل شده است. حتی گزارشهای داخلی نیز هشدار دادهاند که حذف نرخهای حمایتی، اگر بدون سازوکارهای دقیق جبرانی و نظارتی اجرا شود، میتواند به موج تازهای از تورم و بیاعتمادی دامن بزند.
مسئله فقط گرانی نیست؛ بیثباتی است. در میدان جنگ اقتصادی، آنچه بیش از همه باید حفظ شود، «قابلیت پیشبینی» است؛ اینکه مردم بدانند قیمت امروز، فردا چه نسبتی با امروز خواهد داشت؛ اینکه تولیدکننده بتواند برای مواد اولیهاش برنامهریزی کند؛ اینکه فروشنده بتواند قیمت بدهد و خریدار بتواند تصمیم بگیرد. وقتی این ثبات از میان میرود، اقتصاد وارد وضعیتی میشود که هر کس برای نجات خود عمل میکند، نه برای پایداری بازار.
نتیجه، همان چیزی است که امروز دیده میشود، خرید مصرفی به خرید برای حفظ ارزش تبدیل میشود. کالاهای روزمره، کارکرد سرمایهای پیدا میکنند. فروشندگان قیمت قطعی نمیدهند. خریداران به ریال بیاعتماد میشوند. و انتظارات تورمی، خود به موتور تورم بدل میشود.
در این میان، طبقه متوسط بیش از همه تحت فشار قرار گرفته است؛ قشری که نه مشمول حمایتهای پایدار است، نه توان جذب مداوم شوکهای قیمتی را دارد. کاهش تدریجی کیفیت و کمیت مصرف، حالا به بخشی از زندگی روزمره این طبقه تبدیل شده است.
اما بحران فقط در فروشگاهها دیده نمیشود؛ در بازار کار هم نشسته است. اختلالهای اینترنت، رکود کسبوکارهای آنلاین، آسیب به برخی زیرساختهای اقتصادی و فضای عمومی نااطمینانی، موجی از تعدیل نیرو و افت درآمد را رقم زده است. جملهای که این روزها بارها شنیده میشود، معنادار است: «کار هست، اما دیگر زندگی را نمیچرخاند».
یک کارمند بیمارستان از تأخیر در پرداختها میگوید. صاحب یک کافه از افزایش روزانه قیمت مواد اولیه. کارگری از حذف تدریجی اقلام غذایی از سفره خانوادهاش. اینها دیگر صرفاً نشانههای فشار اقتصادی نیست؛ نشانههای فرسایش تابآوری اجتماعی است.
بیتردید، جنگ و فشار خارجی واقعیاند و نمیتوان سهم آنها را نادیده گرفت. اما در منطق مدیریت بحران، کارآمدی فرماندهی دقیقاً در همین نقطه سنجیده میشود؛ اینکه چگونه اجازه ندهد فشار بیرونی، به آشفتگی داخلی تبدیل شود.
جامعه، از دولت انتظار ندارد معجزه کند؛ انتظار دارد فرمانده جنگ اقتصادی باشد. یعنی تصمیمات ناگهانی، پیامهای متناقض و سیاستهای ناپایدار را به حداقل برساند. یعنی میان دستگاهها هماهنگی ایجاد کند. یعنی در کنار مطالبه صبوری از مردم، نشانهای روشن از تسلط، برنامه و مسئولیتپذیری ارائه دهد.
مشکل امروز، فقط سختی معیشت نیست؛ احساس بیفرمانی در میدان اقتصاد است. وقتی مردم حس کنند هر شوک تازه، بدون سپر حفاظتی به زندگیشان اصابت میکند، اعتماد عمومی فرسوده میشود؛ و در جنگ اقتصادی، هیچ سرمایهای مهمتر از اعتماد نیست.
اقتصاد، پیش از آنکه در نمودارها فرو بریزد، در زبان مردم فرو میریزد. وقتی واژههایی مثل «حذف»، «قسط»، «نداریم»، «فعلاً نمیشود» و «صبر کن آخر ماه» وارد مکالمات روزمره میشود، یعنی بحران از سطح شاخصها عبور کرده و به اعصاب جامعه رسیده است.
در خیابانهای تهران، مشهد، اصفهان و اهواز، زندگی همچنان جریان دارد؛ مغازهها روشناند، مردم در رفتوآمدند، شهر ظاهراً سرپاست. اما زیر این ظاهر عادی، نوعی خستگی اقتصادی گسترده در جریان است؛ خستگی مردمی که بیش از آنکه از «پیشرفت» سخن بگویند، از «دوام آوردن» حرف میزنند.
و شاید در چنین لحظهای، مهمترین پرسش این باشد: «چرا دولت نمیتواند از جایگاه یک ناظر بر بحران، به جایگاه فرمانده جنگ اقتصادی بازگردد؟ چرا دولت هنوز باور نکرده است که اگر فرماندهی میدان روشن نباشد، حتی مقاومترین جامعه نیز دیر یا زود، هزینهای فراتر از اقتصاد خواهد پرداخت.»















































