شهید محمد مهدی مالامیری متولد ۲۶ خرداد ماه سال ۱۳۶۴ در مازندران بود. او دروس حوزوی را از مدرسه علمیه فاطمی آغاز کرد و پس از اتمام تحصیل به تدریس در حوزه علمیه پرداخت. حجت الاسلام مالامیری نهایتا در ۳۱ فروردین ماه سال ۱۳۹۴ در دفاع از حریم اهل بیت علیهم السلام در شهر درعا […]
نخستین شهید روحانی مدافع حرم در سال ۹۳ به مدت یک ماه برای طی مراحل آموزش نظامی و انجام تبلیغ و ایجاد شور و نشاط دینی در میان رزمندگان جبهه مقاومت به سوریه رفت؛ اما به دلیل رعایت مسائل امنیتی هیچوقت این مساله را برای خانواده خود نیز بازگو نکرد.
محمدمهدی ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ به سوریه اعزام شد و ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ در عملیات آزادسازی منطقه بصری الحریر استان درعا، با فداکاری و از خودگذشتگی برای حفظ جان یکی از رزمندگان فاطمیون به شهادت رسید. پیکر این شهید پس از ۶ سال طی عملیات تفحص کشف، و با انجام آزمایش های مربوطه شناسایی شد.
حجت الاسلام احمد مالامیری پدر این شهید مدافع حرم کتابی به نام «بی آشیان» نوشته و زندگی نخستین شهید روحانی مدافع حرم را روایت کرده است؛ روایت هایی از تولد شهید، دوران کودکی، ادب، عقد در حرم، عمامه گذاری، تدریس در جامعه المصطفی، اعلام سفر رسمی، هدیه رهبری، ساده زیستی، اوقات فراغت، همنشینی با بینوایان و خاطرات دوستان مدرسه.
عبایی که جا ماند
تعدادی از خانواده های شهدای مدافع حرم در سال ۹۴ با رهبر معظم انقلاب دیدار کردند و پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری درباره این دیدار گزارشی منتشر کرد که درباره دیدار خانواده شهید مالامیری نوشت: نوبت خانواده شهید حجت الاسلام محمّدمهدی مالامیری کجوری است؛ پدر شهید که از روحانیون است بدون عبا مقابل آقا ایستاده؛ انگار شوق دیدار با آقا، موجب شده عبای پدر شهید جا بماند؛ آقا می پرسند «عبایتان را کجا گذاشتید؟» پدر شهید می گوید «یادم رفت!» آقا می گویند «پس شما اینجا بی عبا آمدید و باید یک عبا به شما بدهیم» هدیه ای که در پایان دیدار به دست پدر شهید می رسد.
پدر شهید درباره فرزندش می گوید «استاد دروس سطح عالی حوزه بود» و بعد ادامه می دهد «تا به حال در مقابل خانواده شهدا و جانبازان احساس شرمندگی می کردیم و تازه این شرمندگی از ما برداشته شد.» آقا دعا می کنند «خداوند شما را در دنیا و آخرت سرافراز کند».
گفت وگوی این خانواده شهید با ابراز محبت آقا به دو دختر شهید ادامه می یابد؛ یکی از آن دو دختر، همان دختر با موهای دم خرگوشی او این روایت است که حالا خوابش برده؛ همسر شهید هم به آقا می گوید «وقتی شعری را که شما خواندید -ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند- به همراه همسرم دیدیم، خیلی ناراحت شدیم، با صحبتی که آخرین بار با شهید داشتم، نیت کردیم که اگر فرماندهانش قبول کنند بیشتر از ۴۵ روز در منطقه بماند، بعد از آن را به نیابت از شما در جبهه مقابله با تکفیری ها باشد که الحمدلله با شهادت ایشان، این نیت او زیباتر شد.» آقا می گویند «خدا ان شاءالله سایه شما خانواده شهید را از سر این مملکت کم نکند».
- منبع خبر : https://hawzah.net/fa/Mostabser/View/65386/--












































