تولد و دوران کودکی
حمید قبادینیا در ۲۳ مهر سال ۱۳۳۸ در شهرستان آبادان در یک خانواده مذهبی و عاشق اهلبیت(ع) دیده به جهان گشود.
او فرزند دوم خانواده بود. پدرش خدابنده، از پرسنل بهداری آبادان و مادرش سوگل (سروگل) نام داشت.
تحصیلات و فعالیتهای پیش از انقلاب
دوران تحصیلات ابتدایی را در مدرسه جامی (ایستگاه ۸) و دوره راهنمایی را در مدرسه فروغی (سابق) گذراند.
دوران تحصیلات متوسطهاش همزمان با روزهای اوجگیری مبارزات انقلابی مردم ایران علیه حکومت ستمگر شاه بود. حمید همراه مردم دیگر آبادان از جمله جوانان مسجد مهدی موعود(عج) واقع در ایستگاه ۱۲ در مبارزات خیابانی و راهپیماییها شرکت میکرد.
او در دین داشت و ایمان در تمام وجودش ریشه دوانده بود. در زمانی که فساد در جامعه آن روز ایران بیداد میکرد، هیچگاه پایش نلغزید و دچار آلودگی نشد.

ویژگیهای اخلاقی
مردی صبور و بردبار بود، به گونهای که اگر دنیا به کامش بود، سر مست نمیشد و اگر به زیانش بود، آزرده خاطر نمیشد.
جوانی مودب و در جستجوی کمال فکری و اعتقادی بود. این مشخصات مانند تاجی بر سرش میدرخشید. در میان دوستان مقبولیت خاصی داشت و بر دلهای نیروهایش حکومت میکرد.
عاشق کمک به محرومان بود و وقتی میخواست کمکی به محرومان و ضعفا نماید، تمام وجودش سرشار از شادی و شعف میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
با پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوست و از اینکه خود را در زمره پاسداران حضرت روحالله(ره) میدید، به پاسدار بودنش افتخار میکرد.
عضویت در شورای فرماندهی سپاه آبادان، فرمانده عملیات سپاه این شهر، فرمانده بسیج سپاه آبادان و فرمانده گردان امام رضا(ع) از جمله مسئولیتهای او بود.
حمید عاشق ولایت بود و به امام علیبنموسیالرضا(ع) عشق میورزید، به همین جهت گردانش را به نام او مزین کرده بود.
حضور در جبهههای جنگ تحمیلی
با شروع جنگ تحمیلی در نوک تیز پیکان مدافعان کیان اسلامیمان قرار گرفت و تا زمان شهادتش هر جا عملیات بود، حمید هم بود.
قامت استوارش در جنگ تنبهتن گمرک خرمشهر از ناحیه کتف مجروح شد و در عملیات دیگر در خرمشهر مورد اصابت مستقیم تیربار دشمن قرار گرفت و از ناحیه دست مجروح شد.
در دلاوری بینظیر بود، بارها به قلب دشمن شبیخون زد و حماسه آفرید. نقطهنقطه جبهههای خرمشهر، ذوالفقاریه، ایرانگاز، ایستگاه ۷، اروندکنار، حمید را میشناسند و هیچگاه او را فراموش نخواهند کرد.
مجروحیتها و بازگشت به جبهه
در ابتدای جنگ در یکی از درگیریها در خرمشهر آنقدر به تانک دشمن نزدیک شد که تیربارچی تانک به طرف او تیراندازی کرد و از ناحیه دست تیر خورد و زخمی شد. حمید را به شیراز اعزام کردند و بعد از سه الی چهار روز برگشت. همه اصرار داشتند که مدتی استراحت کند و بعد مشغول شود، ولی باز با همان دست تیرخورده که هنوز خوب نشده بود وارد جبهه شد.
در عملیات شکست حصر آبادان بهوسیله ترکش خمپاره بار دیگر زخمی شد و دکترش اصرار داشت که او را برای معالجه به خارج از آبادان اعزام کنند، ولی او ممانعت میکرد تا اینکه پس از اصرارهای فراوان، او راضی شد که مدتی را استراحت کند و در همین فرصت بهدستآمده پس از ماهها دوری از خانواده به مدت دو روز با دست زخمی به خانوادهاش سر زد و برگشت که در بازگشت دستش عفونت کرد و زخمش شدید شد که به لطف خدا بعد از مدتی بهبودی حاصل شد و با توانایی بیشتری مشغول خدمت گردید.
شهادت
سرانجام عملیات فتحالمبین هم آغاز شد و شرکت حمید در عملیات مورد قبول شورای فرماندهی سپاه قرار نگرفت و فقط به او مأموریت دادند تا برای سرکشی به نیروها برای مدت دو روز به جبهه برود و او هم قبول کرد.
ولی وقتی وارد خط شد، شنید که برادر جمال گودرزی که فرمانده گردان امام رضا(ع) بود به شهادت رسیده است، لذا به دستور فرماندهی تیپ برادر مرتضی قربانی مسئولیت گردان را به عهده گرفت و بلافاصله به سازماندهی گردان پرداخت و فردای آن روز در جبهه رقابیه وارد عمل شد.
اما خاکریز آنها زیر آتش سنگین تانکهای عراقی قرار میگیرد، بنا بر این او به اتفاق چند تن از برادران دیگر به شکار تانکها میروند و پس از منهدم ساختن چندین تانک در محاصره قرار میگیرند که حمید در آنجا زخمی میشود و پس از زخمی شدن گویا عراقیها به بالای سرش میآیند و چون خصوصیاتی که در حمید وجود داشت و از خود عجز و ناتوانی نشان نمیداد، با شکنجه و بهوسیله خنجر که در پشتش فرو کرده بودند، حمید را به شهادت میرسانند.
کشف پیکر مطهر
حمید قبادینیا بعد از مدتها کارزار در جبهههای حق علیه باطل سرانجام به دیدار معبودش شتافت و به آرزوی دیرینهاش رسید و بعد از نه روز که جنازه مطهرش در بیابانهای رقابیه مدفون بود، بهطور معجزهآسایی که نشان از عظمت و کرامت شهید دارد، پیدا میشود.
نعمتالله سلیمانی، همرزم و دوست صمیمی شهید در کتاب «آبادان من» چنین نقل میکند: «دمدمای صبح خوابم برد، خواب دیدم حمید آمده. گفتم: حمید کجا رفتی مرد حسابی؟ مگر قرار نشد بیایی دنبالم؟ پس چرا نیستی تو؟ نتونستهاند پیدایت کنند. کجایی؟ حمید گفت: من همانجا هستم، پانزده متری نفربر سمت چپی، نوک پوتینم از شن بیرون مانده اگر بیایی پیدایم میکنی.
صبح خیس عرق بلند شد، رفتم دنبال رضا گفتم: من میدانم حمید کجاست. رضا خندید و گفت: تو که عملیات نبودی از کجا میدونی؟ گفتم: کارت به این کارها نباشد پاشو بریم. گفت: آخر… براش گفتم چه خوابی دیدهام، دیگر چون و چرا نکرد و دنبالم آمد، یعنی من دنبالش رفتم، رفتم آنجا که حمید نشانی داده بود. خدا شاهد است وقتی رفتم تو منطقه احساس کردم پیشتر آنجا را دیدهام یا اصلاً آنجا بودهام. رضا گریه میکرد و میگفت: آخر چطور میشود باور کرد؟ تو که اصلاً اینجا نیامده بودی؟
آری اینچنین بود که جسم بیجان حمید، این سرباز و جانبرکف روحالله بعد از نه روز که در منطقه عملیاتی رقابیه باقیمانده بود، به لطف الهی بدون کوچکترین تغییری پیدا میشود.
از شهید بزرگوار اکبر علیپور نقل شده است: حمید هر جمعه غسل جمعه میکرد. و در روایات آمده است که هر کس چهل غسل جمعه پشت سر هم انجام دهد، بدن او از گزند روزگار در امان میماند. و شهید حمید قبادینیا نمونهای بارز از مصادیق این روایت شریف میباشد، چرا که بدن او بعد از نه روز که در صحرای شوش و با وجود آفتاب و گرمای سوزان قرار داشت، صحیح و سالم باقیمانده بود و گویی شن و ماسه و گرد و خاک مأمورانی بودند از جانب خداوند متعال تا پیکر پاک شهید را محافظت نمایند.













































