ونزوئلا، آزمایشگاه هژمونی نظامی آمریکا؛ زنگ هشدار افکار عمومی نسبت به سناریوهای آینده
ونزوئلا، آزمایشگاه هژمونی نظامی آمریکا؛ زنگ هشدار افکار عمومی نسبت به سناریوهای آینده
تحولات اخیر در ونزوئلا، صرفاً یک رخداد نظامی محدود در آمریکای لاتین تلقی نشده، بلکه در افکار عمومی منطقه‌ای و جهانی، به‌مثابه نشانه‌ای عریان از خوی تجاوزکارانه ایالات متحده و الگوی تکرارشونده مداخله‌گری واشنگتن بازخوانی شده است؛ الگویی که با بهانه‌سازی، فریب رسانه‌ای و بهره‌برداری از اعتراضات داخلی کشورها، امنیت ملت‌ها را به ابزار تحقق منافع ژئوپلیتیک آمریکا تبدیل می‌کند.

حمله نظامی آمریکا به ونزوئلا، در ادراک افکار عمومی، نه یک تصمیم واکنشی یا مقطعی، بلکه حلقه‌ای از زنجیره راهبردی هژمونی‌طلبی واشنگتن ارزیابی شده است؛ زنجیره‌ای که از خاورمیانه تا آمریکای لاتین امتداد یافته و همواره با «بهانه‌سازی اخلاقی» و «پوشش رسانه‌ای فریبنده» توجیه شده است. در این چارچوب، تأکید افکار عمومی بر خوی تجاوزکارانه و توحش ساختاری دولت ترامپ، ناظر بر درکی عمیق از شکاف میان گفتار صلح‌طلبانه و رفتار جنگ‌افروزانه ایالات متحده است؛ شکافی که امروز بیش از هر زمان دیگری عیان شده است.

از منظر افکار عمومی، شگرد اصلی ترامپ در این تجاوز، بهره‌گیری ابزاری از اعتراضات داخلی ونزوئلا برای مشروع‌سازی یک حمله نظامی از پیش‌طراحی‌شده تلقی می‌شود. این نگاه، حمله را نه واکنشی به بحران، بلکه بحرانی «ساخته‌شده» برای توجیه مداخله نظامی می‌داند؛ مدلی که پیش‌تر در عراق، لیبی و سوریه نیز تجربه شده و اکنون با صورت‌بندی جدیدی در ونزوئلا تکرار شده است.

در سطحی عمیق‌تر، بخشی از افکار عمومی منطقه، این حمله را سناریویی هشداردهنده برای ایران تحلیل می‌کند؛ سناریویی که هدف آن، ایجاد خطای محاسباتی در تصمیم‌گیران کشورهای مستقل و زمینه‌سازی برای حملات غافلگیرانه آینده است. از این منظر، ونزوئلا نه هدف نهایی، بلکه «میدان آزمایش» اراده آمریکا برای اعمال فشار حداکثری نظامی علیه دولت‌های مقاوم تلقی می‌شود؛ پیامی غیرمستقیم اما روشن برای تهران.

هم‌زمان، سکوت معنادار چین و روسیه در برابر این تجاوز، به یکی از محورهای اصلی انتقاد افکار عمومی بدل شده است. این سکوت، در ذهن مخاطبان، نه یک بی‌طرفی دیپلماتیک، بلکه نشانه‌ای از اولویت‌بخشی منافع ملی این قدرت‌ها بر تعهدات راهبردی تفسیر شده و به‌طور طبیعی، تردیدهایی جدی نسبت به میزان وفای عهد آن‌ها در حمایت عملی از ایران در شرایط بحرانی ایجاد کرده است. بی‌تفاوتی نسبت به ونزوئلا، در نگاه افکار عمومی، می‌تواند مقدمه بی‌تفاوتی نسبت به دیگر کشورها باشد.

در سوی دیگر، روایت‌سازی رسانه‌ای معاند، با معرفی «جنگ ونزوئلا» به‌عنوان عاقبت طبیعی تنش‌آفرینی با ابرقدرت نظامی جهان، تلاش کرده است نوعی هراس راهبردی در افکار عمومی ایران ایجاد کند؛ هراسی که هدف آن، القای ناگزیر بودن تسلیم و پرهیز از مقاومت فعال است. این روایت، به‌طور هم‌زمان، هشداردهنده تبعات افزایش تنش نظامی ایران و آمریکا برای مردم معرفی می‌شود، اما عامدانه نقش آمریکا در تولید بحران و بن‌بست را نادیده می‌گیرد.

افکار عمومی همچنین با حساسیت ویژه‌ای، تناقض‌گویی آشکار ترامپ را رصد کرده است؛ جایی که رئیس‌جمهور آمریکا از یک‌سو مدعی تلاش برای صلح جهانی است و از سوی دیگر، آتش جنگ را در مناطق مختلف شعله‌ور می‌سازد. این دوگانگی، بیش از پیش تزویر ساختاری سیاست خارجی آمریکا را در ذهن مخاطبان تثبیت کرده و اعتبار ادعاهای اخلاقی واشنگتن را به‌شدت فرسوده است.

در این میان، انتقادها نسبت به جریان‌هایی در داخل ایران که همچنان بر بازگشت به میز مذاکره با آمریکا اصرار می‌ورزند، در افکار عمومی پررنگ شده است. جنگ‌طلبی و ریاکاری ترامپ در قبال کشورهای مختلف، به‌عنوان سندی روشن علیه ساده‌انگاری سیاسی و خوش‌بینی بی‌پایه به آمریکا تلقی می‌شود و این پرسش جدی را پیش می‌کشد که مذاکره با چنین کنشگری، تا چه اندازه می‌تواند تضمین‌کننده منافع ملی باشد.

از منظر اجتماعی–سیاسی، انزجار افکار عمومی از رفتار سلطنت‌طلبان خارج‌نشین که با خوشحالی از حمله آمریکا به ونزوئلا استقبال کرده و حتی خواستار تکرار آن علیه ایران شده‌اند، به سطحی بی‌سابقه رسیده است. این رفتار، در ذهن جامعه، نه یک اختلاف سیاسی، بلکه مصداق آشکار خیانت به ملت و هم‌صدایی با دشمن خارجی ارزیابی می‌شود.

در نهایت، تجربه ونزوئلا بار دیگر نقش تعیین‌کننده «نفوذ داخلی» و خیانت برخی مسئولان دولتی را در تسهیل تجاوز خارجی برجسته کرده است. افکار عمومی با دقت، روایت‌هایی را دنبال می‌کند که از معامله برخی مقامات ونزوئلایی با آمریکا برای دریافت مصونیت حکایت دارد؛ روایتی که به‌عنوان هشداری جدی درباره خطر وطن‌فروشی، فساد ساختاری و رخنه امنیتی در ساختار حکمرانی کشورها تلقی می‌شود.